![]() |
![]() |
|
| دردودل فقط واسه گوشهای شنوا !!! |
|
این شاید من باشم
(شاید هم کسی چون من مرا فریاد میزند) این شاید من باشم زنی محبوس شده در قابی کوچک سیاه سفید خاکستری آلبوم های یادگاری یک من وهزاران من چون من تولد زندگی زندان های انفرادی مرگ ودیگر هیچ ...............
سلام به همه ی دوستای خوبم به خدا شرمنده ی همتونم نه می تونم سر بزنم نه مطلب میزارم خدایی فرست نمیکنم نه از روی اینکه بیتفاوت باشم نه به خدا امیدوارم که همتون سلامت باشید بعضیا که میدونم خیلی خیلی از من شاکین از نظر ندادن ها معلومه یکی دو تا هم نیستن ولی من بازم معذرت می خوام می دونم که مشکل از خودم به بزرگواریتون دیگه ببخشید دیگه دیگه از منبرمم بیام پایین خیلی حرف زدم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/03/30ساعت 22:55 توسط اکرم |
|
|
سلام
نمی دونم از دست دادن عزیزان چقدر برای دیگران چه طوریه سخت آسون .... ولی من میگم که خیلی خیلی سخته اونم در مورد کسی که یه عمر تو زندگیش زجر کشیده و یه جورایی مردنش براش آسودگی ولی برای ما نه عزیز دلم پر کشیدنت مبارک داغونم باور کنید اگه وبلاگاتون رو باز نکردم شرمندتونم یه کم فرصت بدین امروز سومین روزی بود که از دستش دادیم مادربزگم و میگم خدا رفتگان همرو بیامرزه پاینده و برقرار باشید |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/02/13ساعت 18:59 توسط اکرم |
|
|
وقتی دردا و بغضام میشه یه غده و گیر میکنه تو گلوم
وقتی بغضم منفجر میشه و بارون چشمام صورتم و خیس میکنه دلم میخواد یه چراغ جادو داشته باشم و آرزو کنم آرزو کنم که کاش تو کنارم باشی و گرمی دستاتو احساس کنم .. اما حیفففففففففففففففففف حیف که افسانه ها خیلی وقته که تموم شده فقط میگم خدایا کاش می شد آرزو را فریاد کرد بغض را ترسیم اشک را نوشت و با اولین قاصدک دلتنگی به دست باد سپرد شاید به دل شکسته ای برسد که او هم گریستن بلد باشد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/02/06ساعت 0:31 توسط اکرم |
|
|
خیره شده بود به یه نقطه و سعی می کرد جلوی اشکاش و بگیره. براش رز آورده بود از همونایی که خیلی دوست داشت از همونایی که فقط اوایل آشنایی چند بار براش هدیه برده بود بعد دیگه کارو زندگی و ... اما حالا مدت هاست که هر هفته این کارو میکنه با تمام درگیریها و مشغله ها اونقدر که شمار شاخه ها از دستش در رفته. اما حیف ............. حیف که اون دیگه نیست .نیست تا بهش لبخند بزنه خودش و واسش لوس کنه و بهش بگه که چقدر دوسش داره ......... در مقابلش فقط یه خونهء خاکیه که رو سقف سنگیش نوشته شده : امروز که محتاج توام جای تو خالیست فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/02/02ساعت 0:38 توسط اکرم |
|
|
سلام
به همه دوستان خوبم که لطف کردن تواین مدت و به وبلاگ سر زدن شرمنده محبتتون نمی دونم تا حالا براتون پیش اومده که یه جورایی (استب خوبه دوستان گرامی و ادیب بنده رو به خاطر بیسوادیم ببخشید الان حله دیگه . میدونید یاد چی می افتم یاد اون حکایتی که طرف داشت به یه بنده خدایی خورشید و نشون میداد بعد انگشت اشارشو گرفته بود سمت خورشید بعد اون یارو بجای اینکه خورشیدو ببینه نوک انگشت طرفو دیده بود فقط همین و دیگه ...) کنید رو یه نقطه و نتونید حرکت کنید من فعلا تو این حالتم نمیدونم خدایی هر چی به ذهنم میاد دیگه ادامه پیدا نمیکنه خیلی حس بدیه آرزو میکنم برای هیچ کدومتون پیش نیاد همین و ................. بروی دوستت دارم دفترم خطططططططططططط کشیدم اما دل کجا و دفتر کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/01/23ساعت 19:43 توسط اکرم |
|
|
فصل عوض میشه جنگل درختا حتی خاک و برای یک لحضه سال برای همه تحویل میشه کوچیک و بزرگ پیر و جوون دارا و ندار همه و همه ..........
اما برایه همه عیدههههههههههه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کاش این سال نویی به یاد اونایی که تا سال گذشته بودن الان نیستن به یاد اونایی که کلبه ی فقیرانشو عیدو به خودش نمیبینه به یاد اونایی که اونقدر تو پول غرق شدن که یادشون رفته تو این عیدی دلا شون رو خونه تکونی کنن به یاد اونایی که ............. سر سفره های هفسین مون همدیگر و فراموش نکنیم . یا ملقب القلوب های همتون به درگاه حق مستجاب ایشا الله
با یه دنیا آرزو های خوشگل برای همه از صمیم قلب
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1384/12/29ساعت 1:3 توسط اکرم |
|
|
بیهوده میکُشی خود را
این مثنوی هفتاد من را هزار بار دیگر هم برایت بگویم باز ... تو اندر خم یک کوچه ای کوچه کوچه کوچه برایش سقف کشیده اند تا آسمان رد خون ها را نشوید آنانی که بعد من می آیند شهید نمی شناسند !!! مثنوی تمام شد و تو ..... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1384/12/24ساعت 7:53 توسط اکرم |
|
|
فوتش می کنم
پاک نمی شود نه از ذهنم و نه دفترم خودش را چون وصله ای به پیراهن پینه بسته است به من بخواهم نخواهم بیخ ریشم خواهد بود آنقدر با من یکی که دیگر همه مرا زیرنویسی از او می دانند یک کپی کامل که .... نفرت انگیز است پیراهنم را پاره خواهم کرد دفتری از نو با صفحه های سفید خواهم خرید تا ببینم این بار ................. سیاه مش کدام دفتر و وصلهء کدام تن خواهد شد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1384/12/15ساعت 0:33 توسط اکرم |
|
|
سلام خوبین
امشب دلم خیلی گرفته خودم هم نمی دونم چمه دلم می خواد اونقدر گریه کنم تا آروم بشم راستی چرا خیلی وقتا نمیشه بعضی چیزا رو به زبون آورد یا در واقع نمیشه حرف دلتو راحت بزنی و یا بلعکس بعضیا خیلی راحت چیزایی رو میگین که نباید و با این کارشون راحت رو اعصابت راه میرن یعنی اصلا انگار ترمز نداره زبونشون نمی دونم خودمم نمی دونم چی می نویسم امیدوارم برای شماها هیچ وقت این حالت یپش نیاد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1384/12/13ساعت 2:23 توسط اکرم |
|
|
سلام
احوال بروبچ باحال وبلاگ نویس و دوستای خوبم خوبین خوشین انشاءالله از نظرا و پیشنهادا و خصوصا انتقادا خیلی خیلیییییییییییییییییییییییی ممنون شرمندم به خدا داستان از اینجا شروع شد یه روز صبح یه کبوتر خوشگل مامانی اومد رو بالکن بچه خواستن بگیرنش که فرار کرد بعده چند دقیقه دوباره اومد من تونستم خیلی راحت بگیرمش بعدم بردمش با خودم بهش یه کمی آب و دون دادم تا نگهش دارم و همین کارم کردم فعلا اینو همینجا نگه دارید..... دقیقا از روز بعدش بود که احساس بیماری کردم ولی چون قبلش یکی از بچها تو خونه سرما خورده بود فکر کردم یه سرما خوردگی سادست و خودش خوب میشه . یکی دو روز بعدش یکی از استادا زنگ زد که حتما باید این هفته تو برنامه کوهنوردی تیم شرکت کنی آخه از چند هفته پیش هر وقت خواسته بودیم که بریم هر دفعه یه مشکلی پیش اومد یا من مسابقات تیم بودم و ...... اینجوری شد که گفت این دفعه هیچ عذری قبول نیست و این حرفا منم برای اینکه ناراحت نشن با لجبازی تمام گفتم جنازم که بشم باحاتون میام بعدم با اینکه حالم بدتر شده بود برای اینکه سر حرفم بمونم رفتم. رفتیم طرفای سنگده خدا وکیلی هم خیلی خوش گذشت یه چیزی حدود ۲۰۰۰ متر رفتیم بالا بعدم کوهم که قربونش برم برف و سرما و.... خلاصه رفتیم و برگشتیم پایین اما چشمتون روز بد نبینه از لحضه ای پایم رسید تو ماشین که احساس کردم دارم تو تب می سوزم و احساس سردرد شدید می کردم که فقط همین قدر تونستم خودمو برسونم خونه که دیگه حسابی واسه خودم پنچر شدم بعدم که خدمت جناب دکتر رسوندنم که اوشون هم بعد از کلی اعتراض که الان چه وقت اومدنه بعد این همه روز و کلی چپ چپ نگاه کردن با آمپول وداروهای جور واجور حسابی پذیرایی کردن بعدم کلی سفارش کرد که هوامو داشته باشن تازه اونجا بود که یاد اون پرنده بیچاره و بیماری خودم افتادم البته همش باز حدس خودمه فقط خلاصه اینکه به قول بنده خدا اینم عذر تقصیر جهت تاخیر و اینکه تو این مدت حسابی بوی حلوا میدادم برای همتون در لحضه لحضه های زندگی آرزوی سلامت با سعادت میکنم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1384/12/11ساعت 0:34 توسط اکرم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
85/03/01 - 85/03/31 85/02/01 - 85/02/31 85/01/01 - 85/01/31 84/12/01 - 84/12/29 84/11/01 - 84/11/30 84/10/01 - 84/10/30 |
| پیوندها |
|
آسمان قلب من یک آسمان غروب دخترک فقیرعشق صدای عشق آقا میلاد بی نشان بلوتوس من و تو عشق آنیما خلوت تنهایی حسین رویای زیبا |
|
RSS
|